#من_نوشت۴

مدتیه که خاطره های گذشته ام تو کوچه پس کوچه های ذهنم قدم میزنن که گاهی باعث یک لبخند شیرین میشن و گاهی هم باعث به درد اومدن قلبم...امشب ناخودآگاه منو بردن به زمانی که بیخیال ترین دختر روی زمین بودم،پر از افکار صورتی و دخترانه، پر از خنده های از ته دل...همه این خوشی هام جاموندن تو همون شب قشنگ که تو کوچه های اصفهان با خواهرم قدم میزدیم،همون موقعی که قاصدک های کنار جوی آب رو میکندیم و آرزوهای صورتی میکردیم و بعد هم با یک لبخند کودکانه می سپردیمشون به دست باد.
نمی دونم اصلا دفعه بعدی هم وجود داره برای سفر به اصفهان؟ همون حال و هوای قشنگ قدیم هنوز هست؟ همون باد خنکی که کنار زاینده رود می وزید و لا به لای مو هام میرقصید و من کودکانه میخندیدم...اصلا غروب ها همون حال و هوای قشنگ رو دارن؟همون غروب هایی که  با پسر خاله اینا می رفتیم گردش...
اینا ‌سوال هایی آن که وقتی به اون زمان فکر می‌کنم  تو ذهنم میچرخن و من جوابی براشون پیدا نمیکنم...
حتی اگر دفعه بعدی هم وجود داشته باشه من دیگه اون دختر کوچولوی  بی خیال نیستم که خنده هاش از ته دل باشه...
همه چیز فرق کرده ، همه چیز....
چقدر آسون قدیما رو تو جا قدیما گذاشتیم...
۴ لایک
۰۹ دسامبر ۱۳:۵۵ حسن مجیدیان
سلام
خیلی قشنگ بود. آفرین.دلم گرفت.
روزگار کودکی برنگردد دریغا...

تشکر

بله متاسفانه...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
جان به جانم بکنند
من دلم پیشِ همانیست
که نیست...🦋
🎧▷ ◉──────── 00:00♪🎧🍁🍂
آرشیو مطالب
موضوعات
#من_نوشت (۴)
شاعرانه (۱)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان