#من_نوشت۴

مدتیه که خاطره های گذشته ام تو کوچه پس کوچه های ذهنم قدم میزنن که گاهی باعث یک لبخند شیرین میشن و گاهی هم باعث به درد اومدن قلبم...امشب ناخودآگاه منو بردن به زمانی که بیخیال ترین دختر روی زمین بودم،پر از افکار صورتی و دخترانه، پر از خنده های از ته دل...همه این خوشی هام جاموندن تو همون شب قشنگ که تو کوچه های اصفهان با خواهرم قدم میزدیم،همون موقعی که قاصدک های کنار جوی آب رو میکندیم و آرزوهای صورتی میکردیم و بعد هم با یک لبخند کودکانه می سپردیمشون به دست باد.
نمی دونم اصلا دفعه بعدی هم وجود داره برای سفر به اصفهان؟ همون حال و هوای قشنگ قدیم هنوز هست؟ همون باد خنکی که کنار زاینده رود می وزید و لا به لای مو هام میرقصید و من کودکانه میخندیدم...اصلا غروب ها همون حال و هوای قشنگ رو دارن؟همون غروب هایی که  با پسر خاله اینا می رفتیم گردش...
اینا ‌سوال هایی آن که وقتی به اون زمان فکر می‌کنم  تو ذهنم میچرخن و من جوابی براشون پیدا نمیکنم...
حتی اگر دفعه بعدی هم وجود داشته باشه من دیگه اون دختر کوچولوی  بی خیال نیستم که خنده هاش از ته دل باشه...
همه چیز فرق کرده ، همه چیز....
چقدر آسون قدیما رو تو جا قدیما گذاشتیم...
۲ نظر ۳ لایک

شاعرانه۱

غمنامه ی حیات مرا نیست پشت و روی 

بیداری ام به خواب پریشان برابر است....

                                      صائب تبریزی

.

.

.

۴ نظر ۴ لایک

#من_نوشت۳

دریا تو اولین عشق مرا بردی...دریا...

صدای خواننده به همراه نت های موسیقی آزادانه در فضای اتاق شناور شده بودند،از تمام موسیقی کلمه دریا در گوشم زنگ میزد و یاد آور خاطرات تلخ آن شب می‌شد.شبی که باعث شد منی که عاشق دریا بودم از آن تنفر پیدا کنم...

آن شب...

آن شب دریا طوفانی بود ، موجها خشمگین خود را به ساحل و صخره می کوبیدند  

آن شب دل آسمان ،دل من ، دل ما از سرنوشت و نامهربانی دنیا گرفته بود...

آن شب صدای جیغ های او ، گریه ی کودکان و صدای موج های دریا در هم آمیخته شده بودند...

آن شب قلبم مثل قلب گنجشکی کوچک  که در دام افتاده و هیچ راهی برای فرار ندارد  محکم خود را به سینه ام میکوبید ، گویی او هم از این سرنوشت نامعلوم و مبهم گیج شده بود و ترسیده بود ،انگار دنبال راهی برای فرار میگشت...

ادامه مطلب ۰ نظر ۱ لایک

#من_نوشت۲

در امتداد خیابان های خلوت این شهر دلگیر قدم میزنم....

دلم هوای یک شهر شلوغ و پر هیاهو را می‌کند ،از آن خیابان ها که اگر در یک روز سرد پاییزی در حالی که باران نم نم میبارد، دلم گرفت از زمین و زمان هدفون در گوش در حالی که آهنگ مورد علاقه ام پخش میشود در در امتدادش قدم بزنم و خودم را درون شلوغی و هیاهیو و ترافیک هایش گم کنم....

🍁🍁🍁🍁🍁

 .

.

.

+باید پنجره را بست و چفتها را محکم کرد تا پاییز یاد عشق را به یغما نبرد...🍂🍁

۰ نظر ۳ لایک

#من_نوشت١

از اولین باری که وبلاگ باز کردم تقریبا ١ سال میگذره،وبلاگمو خیلی دوست داشتم ولی به دلایلی مجبور شدم که از وبلاگ و دوستایی که پیدا کرده بودم دل بکنم و پاک کنم....ولی تصمیم گرفتم دوباره باز کنم  و این شد که الان اینجام....
اینجا تنها جاییه که میتونم راحت حرف بزنم امیدوارم اینجا رو پاک نکنم و دوباره دوستای خوبی پیدا کنم...
.
.
.
+ اینجا من مینویسد،همان دخترک....

۳ نظر ۲ لایک
جان به جانم بکنند
من دلم پیشِ همانیست
که نیست...🦋
🎧▷ ◉──────── 00:00♪🎧🍁🍂
آرشیو مطالب
موضوعات
#من_نوشت (۴)
شاعرانه (۱)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان